تبلیغات
ظهوریار - قصه‌های مینی‌مالیستی جنگ
» میلاد یار مبارک...
» همین...
» قبرها...
» جایگاه صبر در مراتب بندگی
» چه روزها...
» اندكی دیگر صبوری میرسد دیدار یار...
» نقشه ی جنگهای امام زمان (عج)
» اگر بگویم ظهور واقع شده چه می گویید؟!
» بررسی احادیث وجود ۵۰ زن در بین یاران امام زمان(عج)
» مشتاقان دیدار مهدی فاطمه (س) به هوش باشید ... (پست ثابت)
» شرایط ظهور امام زمان (عج)
» سید خراسانی و یمانی و ارتباط آن با امام خامنه ای و سید نصرالله (نشانه ظهور)
» تو هم مواظب نگاهت باش تا هوا گرم تر نشود!
» نشانی از علائم آخر زمان
» بانو!
» خواهرم...
» السلام علیك یا علی بن موسی الرضا (درد دل)
» دانلود روضه امیر المومنین (ع) از حاج محمود كریمی
» احادیث امام علی (ع)
» دانلود دعای ندبه
» حدیث انتظار
» جهت اطلاع و آگاهی!
» دوست شهید
» چند روایت از دیدار...
» محتاجم به دعایت یا مهدی...
» یا ابا صالح مهدی (عج)
» «شعر امام زمان»
» نقل قول عجیب آیت الله ناصری از آیت الله بهجت (ره)در مورد نزدیکی فرج
» امام حسین(ع) از یادها نخواهد رفت...
» معراج پیامبر
 ظهوریار
طرح بیعت با امام زمان (عج)

طرح بیعت منتظران با امام زمان (ع)

دوست شهیدت كیه ؟
درباره ی ما عاشقان
مینویسم برای مهدی فاطمه (س)
مینویسم برای منتقم فاطمه (س)
ـــــــــــــــــــــــــــ
باعرض سلام خدمت تمام بازدیدکنندگان محترم،امیدوارم وبلاگ من نظر شما را جلب کرده باشه،لطفا برای بالا بردن سطح وبلاگ واداره ی بهتر آن در نظرسنجی یا نظرخواهی وبلاگ ما شرکت کنید.
کپی برداری از مطالب با ذكر صلواتی برای سلامتی و ظهور امام زمان (عج) مجاز است...
باتشکر

********
یا مهدی...ی‍‍ابن رسوالله
برس به دادم كه گنه كارم...
آقای من برایم دعا كن...
دعا كن برای ترك گناهانم...
دعا كن برایم...دعا كن برایم
كه محتاجم به دعایت یامهدی...
پس...
حرف آخر...
"سید و مولای ما دعاكن برای ما"

********
ای آنکه در نگاهت حجمی زنور داری

کی از مسیر کوچه قصد عبور داری؟

چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابی

ای آنکه در حجابت دریای نور داری

من غرق در گناهم، کی می کنی نگاهم؟

برعکس چشمهایم چشمی صبور داری

از پرده ها برون شد، سوز نهانی ما

کوک است ساز دلها، کی میل شور داری؟

در خواب دیده بودم، یک شب فروغ رویت

کی در سرای چشمم، قصد ظهور داری؟

...................

گفتم به مهدی بر من عاشق نظر کن
گفتا تو هم از معصیت صرف نظر کن


گفتم به نام نامیت هر دم بنازم
گفتا که از اعمال نیکت سرفرازم


گفتم که دیدار تو باشد آرزویم
گفتا که در کوی عمل کن جستجویم

گفتم بیا جانم پر از شهد صفا کن
گفتا به عهد بندگی با حق وفا کن

گفتم به مهدی بر من دلخسته رو کن
گفتا ز تقوا کسب عز و آبرو کن

گفتم دلم با نور ایمان منجلی کن
گفتا تمسک بر کتاب و هم عمل کن

گفتم ز حق دارم تمنای سکینه
گفتا بشوی از دل غبار حقد و کینه

گفتم رخت را از من واله مگردان
گفتا دلی را با ستم از خود مرنجان

گفتم به جان مادرت من را دعا کن
گفتا که جانت پاک از بهر خدا کن

گفتم ز هجران تو قلبی تنگ دارم
گفتا ز قول بی عمل من ننگ دارم

گفتم دمی با من ز رافت گفتگو کن
گفتا به آب دیده دل را شستشو کن

گفتم دلم از بند غم آزاد گردان
گفتا که دل با یاد حق آباد گردان

گفتم که شام تا دلها را سحر کن
گفتا دعا همواره با اشک بصر کن

گفتم که از هجران رویت بی قرارم
گفتا که روز وصل را در انتظارم
خادمان وبلاگ
پیوندهای روزانه
» عینک آفتابی زنانه
» بیا تو آرام موزیک
» گن لاغری اسلیم لیفت
» just fun
» تبادل لینک
» عینک آفتابی
» دانلود رایگان
» اسلیم لیفت مردانه
» مرجع دانلــــود رایگان+فروشگاه
» وطنیم ایران.آنا یوردوم آذربایجـــــــان
» کارلو پروجی
» خنده برای همه
» ღدلتنگم ღ
» آهنگ جدید مرتضی پاشایی
» خرید عینک های ریبن
» خرید چای لاغری دکتر سینا
» خرید عینک آفتابی ارزان
» خرید عینک آفتابی
» خرید عینک
» عینک های آفتابی
» عینک آفتابی اصل
» اس ام اس عاشقانه
» عینک آفتابی مردانه
» خرید عینک آفتابی مردانه
» خرید عینک آفتابی اصل
» خرید عینک ریبن
» خرید عینک های آفتابی
» فروش عینک آفتابی
» تور مشهد
» دوربین مداربسته
» عینک دودی ویفری
» اموزش تفریح.مد.ارایش.طنز
» خط تولید ماشین آلات
» عینک دودی
» فروشگاه ساز
» عینک ویفری
» فروش کیف
» خرید ساعت مچی
» فروش عینک آفتابی
» فروش ساعت دیواری
» خرید عینک دودی
» ساعت مچی
» عینك دودی
» نقاشی ساختمان
» بیتوته / سرگرمی تفریحی
» فانی چت روم
» سایت تفریحی فانی فاز
» خرید اینترنتی گردنبند ماه تولد و پکیج اندروید
» طبیعت روستای اواشانق
.: تمام پیوندها :.

.: ارسال پیوند روزانه :.
صفحات و مطالب دیگر
آماروبلاگ
» کل بازدید :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» تعداد کل پست ها :
» آخرین بازدید :
» آخرین بروز رسانی :
دیگر امکانات
وبلاگ مذهبی ظهوریار با موضوع مهدویت

ابزار پرش به بالا

لینک باکس هوشمند پردیس

رفقای ارزشی
آرشیو مطالب
نظرسنجی
به نظر شما این وبلاگ در چه سطحی قرار دارد؟



قصه‌های مینی‌مالیستی جنگ
+ نویسنده منتظر در 01:44 ب.ظ | نظرات()
قصه‌های مینی‌مالیستی جنگ،خاطرات جنگی در مورد دانش آموزان است.

1- چند روز قبل از امتحان‏ها از جبهه می‌آمد، یك صندلی می‏گذاشت زیر درخت نارنگی وسط حیاط، آن چند روز را درس می‌خواند و با نمره‌های خوب قبول می‌شد. نمره‌هاش هست. تازه با همین وضع توی كنكور هم قبول شد. آن هم دانشگاه امیركبیر.

٢- یك بار از جبهه كه برگشت، گفت: «مادر! تو چه دعایی می‌كنی كه من شهید نمی‌شم‌؟» از آن به بعد می‌گفتم: «خدایا! راضی‌ام به رضای تو.»
خدا راضی بود پسرم پیش او برود و پیش من نماند.

٣- شهید كه شد، دو بسته از وسایلش را فرستادند برای خانواده‌اش. یك بسته وسایل شخصی و یك بسته كتاب‌های درسی دبیرستان.

٤- شش ماهی بود می‌رفت جبهه. من منتظر ماندم تا امتحان‌ها تمام بشود و تابستان همراهش بروم. بعضی حرف‏هایش را نمی‌فهمیدم. می‌گفت: «خمپاره‌ها هم چشم دارند.»
* * *
نشسته بودیم وسط محوطه؛ داشتیم قرآن می‌خواندیم. صدای سوت خمپاره‌ای آمد. هر دو خوابیدیم زمین. گرد و خاك‌ها كه خوابید، من بلند شدم، اما او نه. تازه فهمیدم خمپاره‌ها هم چشم دارند.

٥- كتاب‏هایش را جلد كرده بود، با روزنامه. نمی‌خواست بقیه بفهمند او فقط یك محصل است.
بچه‌ها و محصل‌ها را سخت راه می‌دادند خط مقدم.


٦- نوبتش شده بود. بیدارش كه كردند تا برود برای نگهبانی، شروع كرد به داد و بیداد. بیچاره حمید كلی جا خورد. آرام‌تر كه شد، از حمید معذرت‏خواهی كرد. گفت خواب امام حسین را می‌دیده. می‌خواسته با امام حسین صحبت كند كه حمید صدایش زده.
بلند شد، وضو گرفت و رفت سر پست.
* * *
دم صبح بود كه صدای تیراندازی آمد. همه بلند شدند و ریختند بیرون. سر و صداها كه خوابید، دیدند خوابیده. با چشم‌های باز و رو به آسمان. بچه‌ها می‌گفتند توی آخرین لحظات گفت: «السلام علیك یا اباعبدا…» این دفعه واقعا با خود امام حسین صحبت می‌كرد.

٧- از مدرسه برگشته و برنگشته، دیدم مسجد محل شلوغ است. رفتم خانه. نهار می‌خوردم كه آبجی زهرا با چشم‌های خیس آمد داخل.
- علی! نشستی؟ احمد رو بردن!
- كجا؟
- بهشت زهرا.
هنوز یك ماه نمی‌شد. توی مدرسه بغل دست خودم می‌نشست. نگذاشتم كسی سر جایش بنشیند. گفته بودم جایش را نگه می‌دارم تا برگردد.
به بهشت زهرا كه رسیدم، دیدم كفش نپوشیده‌ام. از پایم خون می‌آمد. با پای خونی رفتم ثبت نام كردم برای جبهه.

٨- بغض كرده بود. از بس گفته بودند: «بچه است؛ زخمی بشود آه و ناله می‌كند و عملیات را لو می‌دهد.»
شاید هم حق داشتند. نه اروند با كسی شوخی داشت، نه عراقی‌ها. اگر عملیات لو می‌رفت، غواص‏‌ها - كه فقط یك چاقو داشتند - قتل عام می‌شدند. فرمانده كه بغضش را دید و اشتیاقش را، موافقت كرد.
* * *
بغض كرده بود. توی گل و لای كنار اروند، در ساحل فاو دراز كشیده بود. جفت پاهایش زودتر از خودش رفته بودند. یا كوسه برده بود یا خمپاره. دهانش را هم پر از گِل كرده بود كه عملیات را لو ندهد.

٩- «بچه! این چه وضعشه؟ صبح می‌ری هنرستان، بعد می‌ری معلوم نیست كجا كار می‌كنی، شب‏ها هم كه این حاج ابوالقاسم مقدس رو ول نمی‌كنی توی مسجد. تلف می‌شی پسر جون! مگه من مادرت نیستم؟ پس چرا حرفم رو گوش نمی‌كنی؟»
مثل همیشه رفت جلو و پیشانی مادرش را بوسید: «جونِ عزیز اگه می‌دونستم از ته دل این حرف رو می‌زنی، نه هنرستان می‌رفتم، نه سركار، نه مسجد خاتم. ولی من می‌دونم فقط از سر دل‏سوزی این حرف‌ها رو می‌زنی.»
از وقتی امیر شهید شد، دیگر كسی پیشانی مادرش را نبوسید.

١٠- فرمانده داشت با شور و حرارت صحبت می‌كرد. وظایف را تقسیم می‌كرد و گروه‌ها یكی یكی توجیه می‌شدند. یك دفعه یادش آمد باید خبری را به قرارگاه برساند. سرش را چرخاند؛ پسر بچه‌ای بسیجی را توی جمع دید. گفت: «تو پاشو با اون موتور سریع برو عقب این پیغام رو بده.»
پسر بچه بلند شد. خواست بگوید موتورسواری بلد نیستم، ولی فرمانده آنقدر با ابهت گفته بود كه نتوانست. دوید سمت موتور، موتور را توی دست گرفت و شروع كرد به دویدن. صدای خنده‏ی همه‏ی رزمنده‌ها بلند شد.


1١- یك تانك افتاده بود دنبالش. معلوم نبود چطوری آن جلو مانده؛ آرپی‌چی‌زن‌ها را صدا زدند.
آن‌قدر شلیك كردند كه تانك منفجر شد. پسر كه به خاكریز رسید، پرسیدیم كجا بودی؟
گفت: «دیشب كه رفتیم جلو، خوابم برده بود. تقصیر مادرمه؛ از بس به ما زور می‌كرد سرشب بخوابیم، بد عادت شدیم.»

١٢- داخل كه شدیم، دیدم بسیجی نوجوانی توی ستاد فرماندهی نشسته. گفتم: «بچه بلند شو برو بیرون. الان اینجا جلسه‌اس.»
یكی از كسانی كه آنجا بود، سرش را به گوشم نزدیك كرد و گفت: «این بچه، فرمانده‌ی گردان تخریبه.»

١٣- كنكور كه دادیم، آمد در خانه‌مان و گفت برویم. دستم را گرفت و برد. ثبت نام و بعد هم اعزام. توی منطقه، وقتی پرسیدند كجا می‌خواهید بروید، زود گفت: «تخریب».
با آرنج، آرام زدم به پهلویش. از چادر كه بیرون آمدیم، گفتم: «دیوونه! چرا گفتی تخریب؟»
گفت: «آخه اینجا نزدیك‌تره.»

١٤- جیب‌هایش را گشتند. فقط یك قرآن، یك زیارت عاشورا و یك عكس كه همگی خونی بودند. غلامرضا ١٧ سال بیشتر نداشت.

١٥- ته خاكریز. هركس می‌خواست او را پیدا كند، می‌رفت ته خاكریز. جبهه كه آمد، گفتند بچه است؛ امدادگر بشود.
هركس می‌افتاد، داد می‌زد «امدادگر...! امدادگر...». اگر هم خودش نمی‌توانست، دیگرانی كه اطرافش بودند داد می‌زدند: «امدادگر...! امدادگر...».
* * *
خمپاره منفجر شد؛ او كه افتاد، دیگران نمی‌دانستند چه كسی را صدا بزنند. ولی خودش گفت: «یا زهرا...! یا زهرا...».


١٦- وقتی می‌رفت جبهه، چند روز مانده بود چهارده ساله بشود. چنان شناسنامه را دستكاری كرده بود كه خودم هم توی سن و سالش شك كردم. یك برگه آورد و گفت: «مادر! امضاء كن». وقتی امضاء می‌كردم، می‌خواستم از خنده بتركم. جلوی خودم را گرفتم كه به خاطر این جعل پر رو نشود.

١٧- خسرویِ من، اولین نفری بود توی منطقه‌ی «واجرگاه» كه رفت جبهه. بعد از امتحان‌های نهایی سوم راهنمایی. قبلش كسی جرئت نمی‌كرد؛ ولی بعد از خسرو، دل و جرئت بعضی‌ها زیاد شد و رفتند.

١٨- وی اولین اعزام چهارده ساله بود. قبولش نمی‌كردند. دست برد توی شناسنامه‌اش و برای این‌كه لو نرود، آن را هم با خودش برد.
بیچاره مادرش، برای گرفتن كوپن استشهاد محلی جمع كرد كه شناسنامه‌اش گم شده‌. از آن به بعد او دو جلد شناسنامه داشت.

١٩- یواشكی رفته بود ثبت نام. وقتی برای تحقیق آمده بودند، مادرش كه فهمیده بود، خانه‌ی روبرویشان را نشان داده بود و گفته بود آن همه كبوتر را می‌بینید؟ برای پسر من است. او اصلا آدم درست‌ و حسابی نیست؛ كفترباز است. آنها هم قبولش نكردند.
وقتی فهمید، رفت بسیج و توضیح داد؛ ولی دیگر دیر شده بود. ماند تا اعزام بعدی.

٢٠- با پدرش رفته بود جبهه. آن‌قدر كوچك بود كه هر كس می‌رسید، نازش می‌كرد. چند بار هم می‌خواستند برگردانندش. به بهانه‌ی فراری بودن از خانه؛ پدرش نگذاشت.


٢١- پدرش اجازه نمی‌داد برود. یك روز آمد و گفت: «پدر جان! می‌خواهیم با چند تا از بچه‌ها برویم دیدن یك مجروح جنگی.» پدرش خیلی خوشحال شد. سیصد تومان هم داد تا چیزی بخرند و ببرند.
چند روزی از او خبری نبود... تا این‌كه زنگ زد و گفت من جبهه‌ام. پدرش گفت: «مگر نگفتی می‌روی به یك مجروح سر بزنی؟» گفت: «چرا؛ ولی آن مجروح آمده بود جبهه.»
پدرش فقط پشت تلفن گریه كرد.

٢٢- الاغمان را برداشتم بردم بیابان تا برای زمستان گوسفندانمان علف جمع كنم. فرصت خوبی بود. حداقل تا شب كسی منتظر من نبود. الاغ خودش راه خانه را بلد بود. رهایش كردم و رفتم جبهه.
نمی‌دانم آن سال زمستان، گوسفندها چه می‌خوردند؟

٢٣- جثه‌اش خیلی كوچك بود. اوایل كه توی سنگر می‌خوابید، بعضی شب‌ها توی خواب و بیداری می‌گفت: «مامانی! آب... مامانی! آب...»؛ بچه‌ها می‌خندیدند و یك لیوان آب می‌دادند دستش. صبح كه بیدار می‌شد و بچه‌ها جریان را می‌گفتند، انكار می‌كرد.

٢٤- رفت ثبت نام. گفتند سن‌ات قانونی نیست. شناسنامه‌اش را دست‌كاری كرد. گفتند رضایت‌نامه از پدر. رفت دست به دامن یك حمال شد كه پای رضایت‌نامه را انگشت بزند. بیست تومان هم برایش خرج برداشت. بعدها فكر می‌كرد چرا خودش زیر رضایت‌نامه را انگشت نزده بود؟

٢٥- صدایش می‌زدند "نیم وجبی". ژ-٣ اش را كه می‌گذاشت كنارش روی زمین، كمی از آن بزرگ‌تر بود.


٢٦- بعد از امتحان‌های مدرسه رفت ثبت نام كرد که برود جبهه. دوست صمیمی‌ای داشت كه پسر صاحب‌خانه‌شان هم بود. او هم می‌خواست بیاید؛ ولی معرف می‌خواست. وقتی به او گفت معرف من باش، قبول نكرد. از مادر صاحب‌خانه‌شان خیلی می‌ترسید. سر این موضوع حرفشان شد و دست به یقه شدند.
رفته بود منطقه، پادگان سرپل ذهاب. یك روز صدایش زدند. آمد پایین، دید پسر صاحب‌خانه‌شان است. داد زد: «آمده‌ام بكشمت! فكر می‌كنی من بچه‌ام؟» و افتاد دنبالش.


٢٧- با همكلاسی‌هایش ثبت نام كرده بود برای جبهه. روز اعزام، به بهانه‌ی گرفتن نسخه‌ی مادرش از خانه بیرون زد و رفت. دیگر شب شده بود كه رسیده بودند منطقه. از مینی‌بوس كه پیاده شد، عمویش مچش را گرفت. یكی از همسایه‌ها كه دیده بودش، لو داده بود. پدرش هم آمده بود. سوار ماشین خودشان كردند و برش گرداندند.
تا خانه یك‌ریز گریه می‌كرد. همان شب دوباره از خانه فرار كرد و برگشت منطقه. وقتی رسید دوستانش خیلی خوشحال شدند. گفتند: «یك نفر دیگر هم منتظر توست.»
باز هم پدرش زودتر از خودش رسیده بود. گفت: «حالا كه می‌خواهی بروی، برو! خدا پشت و پناهت.»


٢٨- مسؤول ثبت نام به قد و بالایش نگاه كرد و گفت:
- دانش‌آموزی؟
- بله.
- می‌خواهی از درس خوندن فرار كنی؟
ناراحت شد. ساكش را گذاشت روی میز و باز كرد. كتاب‌هایش را ریخت روی میز و گفت: «نخیر! اونجا درسم رو می‌خونم». بعد هم كارنامه‌اش را نشان داد. پر بود از نمرات خوب.


٢٩- سنم كم بود، گذاشتندم بی‌سیم‌چی؛ بی‌سیم‌‌چی ناصر كاظمی كه فرمانده‌ی تیپ بود.
چند روزی از عملیات گذشته بود و من درست و حسابی نخوابیده بودم. رسیدیم به تپه‌ای كه بچه‌های خودمان آنجا بودند. كاظمی داشت با آنها احوال‌پرسی می‌كرد كه من همان‌جا ایستاده تكیه دادم به دیوار و خوابم برد.
وقتی بیدار شدم، دیدم پنج دقیقه بیشتر نخوابیده‌ام، ولی آنجا كلی تغییر كرده بود. یكی از بچه‌ها آمد و گفت: «برو نمازهای قضایت را بخوان.» اول منظورش را نفهمیدم؛ بعد حالی‌ام كرد كه بیست و چهار ساعت است خوابیده‌ام. توی تمام این مدت خودش بی‌سیم را برداشته بود و حرف می‌زد.


٣٠- وسایل نیروهایم را چك می‌كردم. دیدم یكی از بچه‌ها با خودش كتاب برداشته؛ كتاب دبیرستان. گفتم «این چیه؟» گفت: «اگر یه وقت اسیر شدیم، می‌خوام از درس عقب نیفتم.» كلی خندیدم.
٣١- عادت داشتند با هم بروند منطقه؛ بچه‌های یك روستا بودند. فرمانده‌شان كه یك سپاهی بود از اهالی همان روستا، شهید شد. همه‌شان پكر بودند. می‌گفتند شرمشان می‌شود بدون حسن برگردند روستایشان.
همان شب بچه‌ها را برای مأموریت دیگری فرستادند خط. هیچ كدامشان برنگشتند. دیگر شرمنده‌ی اهالی روستایشان نمی‌شدند.


٣٢- توی سنگری، ده پانزده متری من بود. داشتیم آتش می‌ریختیم؛ صدایم زد. رفتم توی سنگرش، دیدم گلوله خورده. با چفیه زخمش را بستم و خبر دادم تا ببرندش عقب. موقع رفتن گفت: «اسلحه‌ام اینجاست. تا هوا روشن بشه یه بار از سنگر من تیراندازی كن، یك بار از سنگر خودت كه عراقی‌ها نفهمند سنگر من خالی شده.»


٣٣- رفته بودم بیمارستان باختران به مجروحین سر بزنم. بینشان پسرك نوجوانی بود كه هنوز صورتش مو نداشت. دستش قطع شده بود و آن را بسته بودند. جلو رفتم. دستی به سرش كشیدم و با حالت دلسوزانه‌ای گفتم: «خوب می‌شی... ناراحت نباش.» خیلی ناراحت شد. گفت: «شما چی فكر كردید؟ من برای شهادت آمده بودم.» از خودم خجالت كشیدم. رفتم تا به بقیه سركشی كنم. وقتی برمی‌گشتم پسرك را دیدم. جلو رفتم و دستی به سرش كشیدم. شهید شده بود.


٣٤- پسرك صدای بز را از خود بز هم بهتر درمی‌آورد. هر وقت دلتنگ بزهایش می‌‌شد، می‌رفت توی یك سنگر و مع‌مع می‌كرد.
یك شب، هفت نفر عراقی كه آمده بودند شناسایی، با شنیدن صدا طمع كرده بودند كباب بخورند. هر هفت نفر را اسیر کرده بود و آورده بود عقب. توی راه هم كلی برایشان صدای بز درآورده بود. می‌گفت چوپانی همین چیزهایش خوب است.


٣٥- با برادر كوچكم محسن هر دو رفتیم جبهه. مرا كه بزرگ‌تر بودم گذاشتند قرارگاه و او رفت خط. محل پستم در اصلی قرارگاه بود.
یك بار یك آمبولانس آمد؛ مدارك خواستم، نشان دادند. گفتم: «در عقب آمبولانس را باز كنید.» به شدت برخورد كردند و گفتند مجروح دارند. حساس شدم و پیاده‌شان كردم. راننده گفت: «من تو را می‌شناسم، تو چطور مرا نمی‌شناسی؟ اصلاً فرمانده‌ات كجاست؟» بردمش پیش فرمانده. چیزی در گوش فرمانده گفت و فرمانده هم راه را برایش باز كرد.
بعداً فهمیدم جنازه‌ی محسن توی آمبولانس بوده و نمی‌خواستند من بفهمم.


٣٦- رفتم اسم بنویسم. گفتند سِنّت كم است. كمی فكر كردم. آمدم خانه شناسنامه خواهرم را برداشتم. «ه» سعیده را پاك كردم شد سعید. این بار ایراد نگرفتند. از آن به بعد دو تا سعید توی خانه داشتیم.


٣٧- داشتیم از فاو برمی‌گشتیم سمت خودمان كه قایق خراب شد. قایق دوم ایستاد كه ما را یدک کند. یك دفعه هواپیماهای عراقی آمدند. همه شروع كردند به داد زدن و یا مهدی و یا حسین گفتن. چند نفر هم پریدند توی آب. یك نفر ولی می‌خندید.
سرش داد زدم كه بچه الان چه وقت خندیدن است. گفت خوب اگر قرار است شهید بشویم چرا با عز و جز و ناراحتی. 16 سالش بیشتر نبود.


٣٨- داشتم می‌رفتم سر كلاس. برعكس همیشه صدایی از كلاس نمی‌آمد. در را باز كردم دیدم هیچ‌كس نیست. روی تخته نوشته شده بود: «بچه‌های كلاس دوم فرهنگ همگی رفته‌اند جبهه. كلاس تا اطلاع ثانوی تعطیل است.» من هم دیدم جایز نیست بمانم. شاگرد برود معلم بماند!؟
٣٩- اندازه پسر خودم بود؛ سیزده چهارده ساله. وسط عملیات یك دفعه نشست. گفتم «حالا چه وقت استراحته بچه؟» گفت: «بند پوتینم شل شده می‌بندم راه می‌افتم.» نشست ولی بلند نشد. هر دو پایش تیر خورده بود. برای روحیه ما چیزی نگفته بود.


٤٠- برای كاری رفته بودم نجف‌آباد. سری هم زدیم به گلزار شهدا. پرسیدم:«چند تا شهید دارد این شهر؟» گفتند:« بین 2 تا 3 هزار نفر. با مفقودها شاید 3 هزار نفر.» گفتم:«چند تایشان محصل بودند.» گفتند:«هفتصد نفر». یعنی از این 3000 نفر هفتصد نفر زیر 18 سال داشتند.


٤١- دو تا بچه یك غولی را همراه خودشان آورده بودند و های های می‌خندیدند. گفتم «این كیه؟»گفتند: «عراقی» گفتم: «چطوری اسیرش كردید.» می‌خندیدند. گفتند: «از شب عملیات پنهان شده بوده. تشنگی فشار آورده و با لباس بسیجی‌های خودمان آمده ایستگاه صلواتی شربت گرفته بعد پول داده بود. این‌طوری لو رفت.» هنوز می‌خندیدند.


٤٢- پدر و مادرم می‌گفتند بچه‌ای و نمی‌گذاشتند بروم جبهه. یك روز كه شنیدم بسیج اعزام نیرو دارد؛ لباسهای صغری خواهرم را روی لباسم پوشیدم و سطل آب را برداشتم و به بهانه آوردن آب از چشمه زدم بیرون. پدرم كه گوسفندها را از صحرا می‌آورد، داد زد:«صغری كجا؟» برای اینكه نفهمد سیف‌الله هستم، سطل آب را بلند كردم كه یعنی می‌روم آب بیاورم. خلاصه رفتم و از جبهه لباس‌ها را با یك نامه پست كردم. یكبار پدرم آمده بود و از شهر تلفن كرده بود. از پشت تلفن گفت: «ای بنی صدر! وای به حالت. مگر دستم بهت نرسه!»


٤٣- از دوره‌ی مدرسه صدایش می‌كردیم «كریم چهل سانتی.» از بس قد و قواره‌اش كوچك بود. خمپاره كه آمد، شهید كه شد، واقعاً چهل سانت بیشتر نمی‌شد.


٤٤- با كلی دوز و كلك از خانه فرار كردم و رفتم پایگاه بسیج. گفتند اول یك رژه در شهر می‌رویم بعد اعزام. از ترس پدر و مادرم رژه نرفتم و پشت یك عكس بزرگ از امام پنهان شدم. موقع حركت هم پرده ماشین را كشیدم تا آن‌ها متوجه من نشوند. بعداً كه از جبهه تماس گرفتم پدرم گفت: «خاك بر سرت! برات آجیل و میوه آورده بودیم».


٤٥- سر و صدا توی قسمت ثبت‌نام بالا گرفت. مسؤول ثبت نام می‌گفت من این پسر را ثبت‌نام كرده‌ام و او انكار می‌كرد. آخر سر فرمانده آمد و گفت ثبت‌نامش كن. به اسم كوروش ثبت‌نام كرد. بعد از ثبت‌نام رفت سر خیابان. كارتی كه رویش اسم كوروش داشت را داد به پسر عمویش كه قد و قامتش كوتاه بود. دو تایی با هم رفتند جبهه.


٤٦- گفتند بچه است. عملیات نرود. گریه كرد، زیاد. یك كوله پشتی دادند پر از باند و پنبه. گفتند امدادگر باشد. عملیات شروع شد. مجروح پشت مجروح. سر یكی دو ساعت همه وسایلش تمام شد. خواست برود جلو كه یك مجروح دیگر آوردند. با كمربند دستش را بست. مجروح بعدی را آوردند آستین‌های لباسش را پاره كرد و پایش را بست...
مجروح آخر را كول كرد و برگرداند عقب. توی راه همه یك جوری نگاه می‌كردند. وقتی رسید عقب دید از لباس‌هایش چیزی نمانده، جز یك شُرت و نصف زیرپوش.  


٤٧- داشت صبح می‌شد. از دیشب كه عملیات كرده بودیم و خاكریز را گرفته بودیم داشتیم با دوستم سنگر درست می‌كردیم. بسیجی نوجوانی آمد و گفت: «اخوی من نگهبانی می‌دادم تا حالا، می‌شه توی سنگر شما نماز بخونم؟» به دوستم آرام گفتم: «ببین، از این آدم‌های فرصت‌طلبه. می‌خواد سنگر ما رو صاحب بشه.» آرام زد به پهلویم و به نوجوان گفت: «خواهش می‌كنم بفرمایید.» از سنگر آمدیم بیرون و رفتیم وضو بگیریم. صدای سوت … خمپاره … سنگر … بسیجی نوجوان …
دوستم می‌گفت: «هم خیلی فرصت‌طلب بود هم سنگر ما را صاحب شد.»


٤٨ - درست وسط میدان مین رگبار بستند رویم. توی آن جهنم نه می‌شد رفت، نه می‌شد دراز كشید. چند نفری هم شهید شده بودند و افتاده بودند توی میدان مین. یك دفعه کسی پایم را گرفت بلند كرد و روی سینه‌اش گذاشت. مجروح بود. گفت :«برو برادر! برو!» شناختمش همانی بود كه به خاطر كم سن و سالی نمی‌گذاشتم جلو بیاید.


٤٩- مخمان تاب برداشت، از بس كه این بچه التماس و گریه كرد. فرستادمش گردان مخابرات تا بی‌سیم‌چی بشود. وقتی برگشت بی‌سیم‌چی خودم شد. دیگر حرف نمی‌زد. یك شب توی عملیات كه آتش دشمن زیاد شد، همه پناه گرفتند و خوابیدند زمین. یك لحظه او را دیدم كه بی‌سیم روی كولش نیست. فكر كردم از ترس آن را انداخته زمین. زدم توی سرش و گفتم:«بچه بی‌سیم كو؟» با دست زیر بدنش را نشان داد و گفت: «اگه من تركش بخورم یكی دیگه بی‌سیم رو برمی‌داره، ولی اگر بی‌سیم تركش بخوره عملیات خراب می‌شه.» مخم باز داشت تاب برمی‌داشت.


٥٠- فرمانده گردان تخریب، فرمانده گردان مخابرات، فرمانده گردان اطلاعات، نشسته بودند دور هم و صحبت می‌كردند. پسر بچه‌ای 13 – 14 ساله داخل شد و گفت:«به خدا من بچه نیستم. من اهل كوه هستم. كم نمی‌آرم.» همه خندیدند و قبول كردند چند وقتی آنجا بماند.




پنجشنبه 13 تیر 1392 01:49 ب.ظ
خیلی خیلی قشنگ بودعزیزم باارزوی موفقیت بیشتر.

دوستدارموفقیت وسربلندی همیشگی تو
منتظر :
سلام،نظر لطفته ممنون كه به وبلاگم سر زدی.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
تمامی حقوق مادی و معنوی این وبلاگ محفوظ و متعلق به مدیر آن می باشد و کپی برداری از مطالب با ذکر صلواتی برای سلامتی و ظهور امام زمان (عج) مجاز است...